تعداد نظرات
0 دیدگاه
تعداد لایک
5 پسندیدن
تاریخ انتشار
جمعه ۷ شهریور ۱۴۰۴
بازدید
34 نفر
داستان: “وزنهای که سبکتر شد”
در روستایی کوچک، آهنگری بود به نام “عارف” که همه او را به قدرت بدنی و کار بیوقفهاش میشناختند. او هر روز پیش از طلوع آفتاب بیدار میشد و تا شب کار میکرد.
با این حال، همیشه کمرش خمیده بود و ناله میکرد که:
«زندگی چقدر سنگین است…»
روزی پیرمرد مسافری وارد روستا شد. وقتی عارف شکایتهایش را شنید، گفت:
– «اگر میخواهی سبک شوی، این کیسه را ببر بالای کوه و پایین بیاور تا سبکی را حس کنی.»
عارف بدون پرسیدن، کیسه را روی شانهاش انداخت و به سمت کوه رفت. وقتی به قله رسید، خسته و عرقریزان کیسه را گشود…
داخلش پر بود از سنگهای بیارزش.
با تعجب به پایین برگشت و فریاد زد:
– «این همه زحمت برای سنگهای بیارزش؟!»
پیرمرد آرام پاسخ داد:
– «همین کار را هر روز با ذهنت میکنی… بار نگرانی، دشمنیها، پشیمانیها و حرف مردم را روی دوشت میاندازی و مسافت زندگی را با آن سنگها بالا و پایین میروی. امروز فقط بار را دیدی… الان انتخاب با توست که آنها را رها کنی یا همچنان حملشان کنی.»
آن روز عارف بعد از سالها، کمرش را صاف کرد و برای اولین بار حس کرد دنیا واقعاً سبک هم میتواند باشد…
💡 پند داستان:
گاهی سنگینترین بار زندگی، جسم ما را خسته نمیکند، بلکه اندیشهها و عادتهای بیفایدهای است که رها نکردهایم.
ارائه شده توسط : حسین ایزدی
در وب سایت : جم نما
به نظرتان بیشتر چه محتوای در جــم نـما منتشر شود؟