ای دشمن، اگر سرزمین مرا غرق در خون کنی باز دوباره از باغ و گلزار من گل میروید. آرایه: تکرار (گل) - واج آرایی (صامت «گ» و «ن») - استعاره (گلشن استعاره از سرزمین)
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی
جدا سازی ای خصم، سر از تن من
ای دشمن اگر بدنم را بسوزانی و یا با تیر مرا هدف بگیری و حتی سرم را از تنم جدا کنی. آرایه: جناس ناقص (بسوزی و بدوزی) - مجاز (سر از کل بدن)
کجا میتوانی، ز قلبم رُبایی
تو عشق میان من و میهن من؟
هرگز نمیتوانی عشق میان من و میهنم را از قلبم بگیری.
من ایرانیام آرمانم شهادت
تجلّیِ هستی است، جان کندن من
من یک ایرانی هستم و آرزویم شهادت است. شهادت من آشکار کنندۀ هستی و بودنِ من است. آرایه: کنایه (جان کندن کنایه از کشته شدن)
مپندار این شعله، افسرده گردد
که بعد از من افروزد از مَدفَن من
فکر نکن که این شعلۀ عشق خاموش شود، هرگز! زیرا بعد از مرگ من از قبرم شعله ور خواهد شد. آرایه: استعاره (شعله از عشق) - مراعات نظیر (شعله، افزوده)
نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهش
بتازد به نیرنگ تو، تو سن من
نه با تو صلح و سازش میکنم و نه از تو خواهش و تمنا خواهم کرد، بلکه این روح نا آرام من بر حیله و نیرنگ تو خواهد تاخت. آرایه: سجع متوازی (سازش، خواهش)
کنون رودِ خلق است، دریای جوشان
همه خوشۀ خشم شد خرمن من
اکنون سیل جمعیت مردم به دریای خروشانی تبدیل شده است و تمام وجود من نیز لبریز از خشم و خروش است. آرایه: مراعات نظیر (رود و دریا، خوشه و خرمن) - تشبیه (خلق به دریا، خرمن به خوشه)
من آزاده از خاکِ آزادگانم
گل صبر، میپرورد دامن من
من انسانی آزاده از سرزمین آزادگان هستم و دامان من محل رویش صبر است. آرایه: مجاز (دامن مجاز از وجود من) (خاک مجاز از کشور) - اضافۀ تشبیهی (گل صبر)
جز از جامِ توحید، هرگز ننوشم/p
زنی گر به تیغ ستم گردن من من تنها خداوند یکتا را میپرستم حتی اگر با شمشیر ستم گردن مرا بزنی. آرایه: مراعات نظیر (جام و نوشیدن) - مجاز (گردن مجاز از کل وجود) کار گاه متن پژوهی قلمرو زبانی (صفحهٔ ۸۴ کتاب درسی)
1- برای واژۀ «افسرده» دو معادل معنایی بنویسید. غمگین - پژمرده - اندوهگین
2- اجزای هر جملۀ بیت زیر را در جدول قرار دهید.
مـن ایرانیـم، آرمانـم شـهادت
تجّلیِ هسـتی اسـت، جانکندن من تجل
نهاد
گزاره
من
ایرانیم (ایرانی هستم)
آرمانم (آرمان من)
شهادت (شهادت است)
جان کندن من
تجلی هستی است
3- در بیت زیر، ضمیر «_َ_م» به ترتیب، در نقش دستوری مضافالیه و مفعول قرار گرفته است.
تنـم گـر بسـوزی بـه تیـرم بـدوزی
جدا سـازی ای خصم، سر از تن من ... قلمرو ادبی (صفحهٔ ۸۴ کتاب درسی)
1- «مشبّه» و «مشبّه به» را در هر تشبیه معیّن کنید.
کنون رود خلق است، دریای جوشان
همه خوشۀ خشم شد، خرمن من»
مشبه: خلق مشبه به: رود مشبه: رود خلق مشبه به: دریای جوشان مشبه: خرمن مشبه به: خوشۀ خشم
2- این سروده را از نظر قالب و مضمون با شعر«مهر و وفا» مقایسه کنید. قالب هر دو شعر «غزل» است. با این تفاوت که از نظر مضمون غزل «مهر و وفا» عاشقانه - عارفانه است اما محتوای «خاک آزادگان»، حماسی و میهن پرستانه است.
3- در شعری که خواندید، واژههای «خاک» و «شعله» در کدام مفهوم مجازی به کار رفتهاند؟ خاک: کشور شعله: عشق
4- گاهی اجزای کلام، برای تأثیر بیشـتر سـخن در زبان ادبی، بنابر تشـخیص شـاعر یا نویسـنده جابه جـا میشـود؛ ماننـد مصـراع «گلِ صبر، میپرورد دامـن من»، که مفعـول و فعل بر نهاد، مقدّم شـده اسـت تا شـیوایی و رسـایی کلام بیشـتر شـود؛ به این گونه بیان، «شـیوۀ بلاغی» میگویند.
* نمونهای از کاربرد شیوۀ بلاغی را در متن درس بیابید و آن را توضیح دهید.
در مصراع «زنی گر به تیغ ستم، گردن من»، فعل بر متمم و مفعول جمله، مقدم شده است. اگر گردن من (را) به تیغ ستم زنی.
در مصراع «همه خوشۀ خشم شد خرمن من»، مسند و فعل بر نهاد مقدم شده است. خرمن من همه خوشۀ خشم شد. قلمرو فکری (صفحهٔ ۸۵ کتاب درسی)
1- در کدام بیت، بر مفهوم «یگانه پرستی» تأکید شده است؟
جز از جامِ توحید، هرگز ننوشم
زنی گر به تیغ ستم گردن من
2- مضمون بیتهای دوم و سوم را با سرودۀ زیر مقایسه کنید.
تا زَبَر خاکی ای درخت تنومند
مگسل از این آب و خاک ریشهٔ پیوند
ادیب الممالک فراهانی
همۀ این بیتها بر میهن دوستی و عشق به وطن تأکید دارند.
3- در کدام بیت، به مفهوم آیۀ شـریفۀ «وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ اَمْوَاتًا َبلْ اَحْیَاء عِندَ رَبّهِمْ یُرْزَقُونَ» (سورۀ آل عمران، آیۀ 169) اشاره شده است؟
معنی آیه: ای پیامبر، هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند. بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند.
مپندار این شعله، افسرده گردد
که بعد از من افروزد از مَدفَن من
4- مقصود از مصراع دوم بیت زیر چیست؟
من آزاده از خاکِ آزادگانم
که بعد از من افروزد از مَدفَن من
1- فرزندان صبور پرورش میدهم. 2- صبوری میکنم
متن تقریظ رهبر معظّم انقلاب بر کتاب «من زنده ام»: کتاب را با احساس دوگانۀ اندوه و افتخار و گاه از پشت پردۀ اشک خواندم و بر آن صبر و همّت و پاکی و صفا و بر این هنرمندی در مجّسم کردن زیباییها و رنجها و شادیها آفرین گفتم. گنجینۀ یادها و خاطرههای مجاهدان و آزادگان، ذخیرۀ عظیم و ارزشمندی است که تاریخ را پربار و درسها و آموختنیها را پرشمار میکند. خدمت بزرگی است آنها را از ذهنها و حافظهها بیرون کشیدن و به قلم و هنر و نمایش سپردن. این نیز از نوشتههایی است که ترجمهاش لازم است. به چهار بانوی قهرمان این کتاب و به ویژه نویسنده و راوی هنرمند آن سلام میفرستم. 5/7 /1392 ابتدا باید مجروحانی را که وارد بخش فوریتهای پزشکی (اورژانس) میشدند، شناسایی، و بعد مشخّصاتشان را ثبت میکردم. برای این کار، لباسهای مجروحان را با قیچی از تنشان بیرون میآوردم تا آمادۀ شستوشو و رسیدگی شوند. بیمارستان به همه چیز شبیه بود، جز بیمارستان؛ غلغله بود. ازدحام مردم برای اهــدای خون و کمک رسانی، همۀ کارکنان بیمارستان را کلافه کرده بود و نظم بیمارستان از دست رئیس و مدیر و پرستار و نگهبان، خارج شده بود. صدای زوزۀ آمبولانسها و صدای هشدار حملۀ هوایی، در هم آمیخته بود. قطع برق، هنگام حملۀ هوایی، بیمارستان را ناچار به استفاده از برق اضطراری میکرد. تختها کفاف مجروحان را نمیداد. حتی فرصت نمیشد جنازۀ شهدا را به سردخانه منتقل کنند. حتماً باید بالای سر افراد میرفتی تا تشخیص میدادی، زندهاند یا مرده. گورستان شهر، گنجایش این همه جنازه را نداشت. حتّی برای بردن اجساد، ماشین نداشتیم و آمبولانسها ترجیح میدادند، مجروحان را جابه جا کنند. از زمین و آسمان، مرگ بر شهر میبارید. کودکانی که مادرهایشان را در بمباران از دست داده بودند، سرگردان و تنها در شهر، رها شده بودند. با خودم گفتم: جنگ، مسئلۀ ریاضی نیست که دربارهاش فکر کنی و بعد حلّش کنی؛ جنگ اصلاً منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی. جنگ، کتاب نیست که آن را بخوانی. جنگ، جنگ است. جنگ، حقیقتی است که تا آن را نبینی، درکش نمیکنی. کم کم به تابلوی راهنمای 12 کیلومتری آبادان نزدیک میشدیم. چند نفر سرباز در کنار جاده، زیر لولههای نفت به حالت سینه خیز، دراز کشیده بودند و چند خودروی خودی متوقّف شده، توجّهم را جلب کرد. ناگهان خودروی ما با صدای انفجار مهیبی متوقّف شد. نمیتوانستیم هیچ حرفی بزنیم. از راننده پرسیدم: چی شد؟ گفت: نمیدانم، مثل اینکه اسیر شدیم. - اسیر کی شدیم؟ - اسیر عراقیها. ـ اینجا مگه آبادان نیست؟ تو ما رو دادی دست عراقیها؟ ـ اللّه کبر، خواهر! همه با هم اسیر شدیم. در این هنگام، سربازهای عراقی سریع خودشان را به ماشین ما رساندند. من کنار پنجره، بی حرکت نشسته بودم؛ امّا آنها شیشۀ ماشین را با قنداق شکستند. وقتی پیاده شدیم، مثل مور و ملخ از کمینگاههای خود درآمدند و دور ماشین جمع شدند و راننده و سرنشین را مثل کیسۀ شن به پایین جاده پرتاب کردند. دستهایم را روی لباسهایم کشیدم. مقنعهام را تکاندم. به جیبهایم اشاره کردند. آستر جیبهایم را بیرون کشیدم. وقتی دستهایم را از جیبم درآوردم، در حالی که حکم مأموریتم را در یک مشتم پنهان کرده بودم، شروع به تکاندن جیبم کردم. افسرعراقی متوجّه کاغذها شد و اشاره کرد: «مشتت را باز کن». با خندهای زیرکانه، انگار که به کشف بزرگی رسیده است، هر دو کاغذ را از من گرفت و مترجم را صدا کرد. مترجم خواند: معصومه آباد؛ نمایندۀ فرماندار آبادان. مأموریت: انتقال بچههای پرورشگاه به شیراز. فکر کردند یکی از مهرههای مهمّ نظامی ایران را به دام انداختهاند. درحالی که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند، پشت سر هم به عربی جملاتی میگفتند و من با کنجکاوی حرکات و حرفهای آنها را گوش میدادم و دور و برم را میپاییدم، اما هر چه بیشتر گوش میدادم، کمتر میفهمیدم. کلمۀ «بَناتُ الخمینی» و ژنرال را در هر جمله و عبارتی میشنیدم. بلافاصله، بی سیم زدند و خبر را ارسال کردند. از مترجم پرسیدم: چی داره میگه؟ گفت: میگه ما دو ژنرال زن ایرانی را اسیر کردهایم
گفتم: ما مددکار هلال احمریم. ترجمه کرد و افسر عراقی گفت: «زنهای ایرانی از مردهای ایرانی خطرناکترند.» از اینکه دو دختر ایرانی در نظر آنها اینقدر خطرآفرین بودند، احساس غرور و استقامت بیشتری کردم. یاد روزهایی افتادم که میخواستم خدا امتحانم کند. باورم نمیشد که امتحان من اسارت باشد. برادرهایم را میدیدم که دست بسته و اسیرند. نمیخواستم جلوی دشمن، ضعف نشان دهم. عنوان بِنتُ الخمینی و ژنرال به من جسارت و جرئت بیشتری میداد، امّا از سرنوشت مبهمی که پیش رویم بود، میترسیدم. صبحدم بیست و چهارم مهر، هم زمان شد با سرو صدای خودروهای بعثی و هجوم دوبارۀ گروه گروه نیروهایی که ازشمال خرّمشهر به سمت همین جاده سرازیر بودند. من و مریم را به گودالی انتقال دادند. تعدادمان ساعت به ساعت بیشتر میشد. ساعت ده صبح جوانی با قامتی باریک و بلند و محاسنی قهوهای مثل تیری که از دور شلیک شود، به جمع ما پرتاب شد. پنجاه رأس گوسفند با صدای زنگولههایشان او را همراهی میکردند و عراقیها گوسفندها را هم با او داخل گودال کردند. به هر طرف که سر میچرخاندیم، صورت گوسفندها توی صورتمان بود و روی دست و پایمان فضله میریختند و یکسر بع بع میکردند. هر گوسفندی که سر و صدا میکرد، به محض اینکه آن جوان، دستی به سرش میکشید، آرام میشد. یکی از برادرهای سپاه امیدیه از او پرسید: «اسمت چیه برادر؟ شغلت چیه؟» با سادگی و صداقت تمام گفت: اسمم «عزیز» است و چوپانم. کاشی هستم. دیروز از کاشان راه افتادم. توی ولایتمان هر کی دوست داشت، چند تا گوسفند برای سلامتی رزمندهها به جبهه هدیه کرده. من تو مسیر آبادان بودم که گیر افتادم. ما را از گروه جدا کردند و سوار ماشین شدیم، امّاهر دو ترجیح میدادیم، بین گوسفندها باشیم نه بین گرگها! صبح روز بعد با صدای همهمۀ بیرون، سراسیمه، بلند شدیم و برای اینکه از اخبار جدید، مطّلع شویم از پشت پنجره، بیرون را نگاه کردیم. کامیونی پُراز اسیران ایرانی از نظامی گرفته تا غیرنظامی و پیر و جوان را وارد زندان کردند. یک نفر به آرامی گفت: این چه تقدیر و مصلحتی بود؛ ما آماده بودیم بجنگیم تا در راه خدا کشته شویم، آن وقت نجنگیده اسیر شدیم. یعنی خدا اینجا نشستن و کتک خوردن را از ما قبول می کند؟ از من پرسیدند: کی به کربلا آمدید؟ گفتم: اینجا که کربلا نیست، تَنومه است. گفت: چرا، این راه و این تقدیر، عین کربلاست. عشق به کربلا و سیّدالشّهدا شما را به عراق کشانده است. از طلبه ای که نزدیک تر بود پرسیدم: «برادران مجروح اینجا نیستند؟» گفت: «نه خواهر، اینجا سالمها را مجروح میکنند.» بچهها را نوبتی و از روی مالک و معیار خودشان انتخاب میکردند و آنها را به اتاق شکنجه روانه میکرند. روی هرکس انگشت حَرَس الخمینی (پاسدار) می گذاشتند، او را با پای خودش می بردند، روی چهار دست و پا و با چهره ای خونین و مالین برمی گرداندند که اصلاً قابل شناسایی نبود. بچّه ها برای اینکه این فضای ظالمانه و دلخراش را قابل تحمّل کنند همه چیز را به خنده و شوخی گرفته بودند. مینشستند توی صف کتک خوری، امّا اسمش را گذاشته بودند، هواخوری. لباسهای ضخیم و آستین بلند را چندتایی تن همدیگر میکردند که شدّت ضربات کابلها را کمتر احساس کنند. دیوارها تنها شریک و تکیه گاهِ درد و رنج ما بودند. دیوارهایی که تعداد کاشی قهوه ای رنگ آنها را دانه دانه شمرده بودم. دیوارهایی که دیگر همۀ سایه روشنهایشان را میشناختیم. گویی در و دیوار، بخشی از دارایی ما بود که با ما جا به جا میشد؛ اما دیوارهای سلول شمارۀ سیزده برای ما آشناتر و جذّابتر بود. هر کاشی، یادگاری از یک عزیز در قاب بود. یادگاریها با جسم تیزی، هنرمندانه با شعری لطیف و سوزناک، روی دیوار حک شده بود. روی یکی از کاشیها نوشته شده بود:
تابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد بَرَد سوی وطن، بوی تنم را» شهریور 1361 دومین دیدارمان با هیئت صلیب سرخ انجام شد. با آمدن این هیئت شور و هیجان زیادی در اردوگاه به راه میافتاد و فضای اردوگاه پر از پرندههای کاغذی میشد. اُسرا با این پرندههای کاغذی چند ساعتی را به سرزمین مادری سفر میکردند و همه در حال و هوای دیگری سیر میکردند. رئیس هیئت صلیب سرخ گفت: «ما از خانوادههایتان برای شما نامه آوردهایم. شما میتوانید پایین همین نامهها پاسختان را بنویسید. در هر نامه، بیشتر از بیست و دو کلمه ننویسید؛ فقط با خانواده احوالپرسی کنید.» من هم، تمام حواسم به نامهها بود که یک باره، چشمم به تکیه کلام پدرم که صدایم میکرد «نور دیده»، روشن شد. دیگر توضیح و ترجمه را نه میشنیدم، نه میفهمیدم. بی اختیار، سرم را جلو و جلوتر و چشمانم را ریز میکردم تا مطمئن شوم درست میبینم و درست میخوانم. وقتی فهمید نامهای که روی دیگرنامه هاست، مال من است، آن را به سمتم گرفت. نامه را گرفتم و بوسیدم؛ گرمای دستانش را روی کاغذ نامه حس میکردم. به قطرات اشک که هنگام نوشتن از چشمانش، روی نامه چکیده بود، دست میکشیدم. نامه بوی پدرم را میداد؛ بوی اسطورۀ زندگیام را؛ بوی مهربانی و عشق میداد. تمام کلماتی را که پدرم با دستان لرزان نوشته بود، مثل شربتی خنک و گوارا نوشیدم و کلمه به کلمه خواندم: «نور دیده کجایی؟ از کجا باور کنم تویی تا سلامت کنم. همه جا را گشتم. سراغ تو را از هر کسی گرفتم. به خدا میسپارمت تا همیشه زنده باشی». خدای من! این نامهای است که پدر با دستان مهربانش برای من نوشته است!؟ باور کردنی نبود... . زمان آمارگیری لعنتی، برادرها را در گرمای پنجاه درجه که خورشید وسط آسمان بود، روی دو پا مینشاندند و آنها را با ضربههای کابل میشمردند. ضربهها با شدّت هر چه تمامتر بر بدنهای استخوانی شان فرود میآمد. این نمایش مرگبار که هفتهای سه بار به مدّت یک ساعت به طول میانجامید، به پنج نوبت در هفته، تبدیل شده بود. اینبار، زیر بغل برادران مجروح و معلول را گرفته، آنها را هم بیرون میکشیدند و چند نفر دیگر از اُسرای سال خورده و قدخمیده هم در جمع آنها نشسته بودند. فرماندۀ اردوگاه درحالی که چند سرباز کابل به دست ، دور او را گرفته بودند و یک تکه برگه را که بر آن عبارت «لَعنُ الصّدام» نوشته شده بود، همراه با فحش و ناسزاهایی که همیشه ورد زبانش بود، به بچّهها نشان میداد. پیدا بود که این برگۀ ساختگی، بهانهای برای اذیت و آزار بچّههاست. بعضی از مجروحان و پیرمردها خود را کاملا آمادۀ شّلاق کرده بودند و در هوای داغ اردوگاه «اَلأنبار» کلاه و لباس گرم پوشیده بودند؛ امّا آنها با وقاحت همۀ کلاهها و لباسها را از تنشان بیرون کشیدند. هر لحظه به تعداد سربازها اضافه می شد. فرماندۀ اردوگاه کفشش را جلو دهان برادرها میبرد که آن را با دندان نگه دارند تا نتوانند ناله کنند. اگر کسی در حین شّلاق خوردن، فریاد میزد، ضربهها شدّت بیشتری میگرفت. خدا را به مقدّسات عالم قسم میدادیم، همان طور که آتش را بر حضرت ابراهیم (ع) سرد کرد، شدّت این ضربهها را بگیرد و این عذاب را بر آنان آسان سازد. در یکی از روزها که مأموران صلیب سرخ آمده بودند، نامه و عکسی از پدرم برایم آوردند که وقتی به آن نگاه میکردم، در نگاهش نشانی از خودم مییافتم. تمام توش و توان ما در دوران اسارت، ضربان قلب و سوی چشم ما، به خطوط و سطور این کاغذها و کلمات و نوشتهها بسته بود. با کلمات این نامهها راه میرفتیم و حرف میزدیم و میخوابیدیم و زندگی میکردیم. کلمات، آن قدر قدرت داشتند که هم جان میدادند و هم جان میگرفتند. کلمات هم، صدا و هم نگاه داشتند و میتوانستند ما را آرام یا متلاطم کنند و آنجا بود که معجزۀ کلمه را دریافتم و فهمیدم چرا معجزۀ پیامبر ما کلمه و کتاب بود. دریافتم خمیرمایۀ آدمی، کلمه است. فقط افسوس که اجازه نداشتیم بیش از شش خط یا بیست و چند کلمه بنویسیم. من بی ملاحظه، کاغذ را سیاه میکردم و میدانستم این کلمات در جان مادر و پدر و برادر و خواهرانم ریخته میشود و آنها با این کلمات زندگی میکنند؛ پس هر چه بیشتر، بهتر. چقدر سرگرم این کلمات میشدیم؛ سهم ما دو برگه کاغذ بود و باید در همان دو کاغذ همه چیز را برای همه مینوشتیم. چگونه میتوانم از روزهایی بگذرم که هر لحظهاش یک مرگ بود و هر شب بر جنازۀ خودم شیون میکردم و صبح میدیدم، زندهام و دوباره باید خود را آمادۀ مرگ کنم! اگر چه این رنج، مرا ساخته و گداخته کرده است. اصلاً حاضر نیستم، یک قدم از خودم عقب نشینی کنم؛ حتّی اگر دشمن از خاکم عقب نشینی کرده باشد. به خودم قول دادم، هیچ وقت درد و رنج خود و لحظههای انتظار طاقت فرسای خانوادۀ بزرگ اسیران درد کشیده را فراموش نکنم. اگر فراموش کنیم و دچار غفلت شویم؛ دو باره هم گَزیده میشویم. تاریخ کشورمان سرشار از خاطراتی است که یک نسل به فراموشی سپرده و تاوان آن فراموشی را نسل دیگری پرداخته است. یاد یک نامۀ تاریخی افتادم که در آن، یکی از سرداران و دلاوران وطن، نوشته بود: «هر کرکسی بدون اجازه از بام میهن ما بگذرد، باید پَرهایش را به تربیت شدگان نسل ما باج دهد». از اینکه توانسته بودم با رنج چهارسالۀ اسارتم، یک پَر کرکس را بکنم، خوشحالم.