تعداد نظرات
0 دیدگاه
تعداد لایک
5 پسندیدن
تاریخ انتشار
چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰
بازدید
191 نفر
دوستی با ابلهان
روزی بود و روزگاری بود. در زمان های خیلی قدیم، جوانی قدرتمند در بیابانی می رفت که ناگاه، صدای وحشتناکی شنید. جلو رفت، خرسی را دید که در چنگ اژدهایی بزرگ گرفتار شده است. دلش بر حال خرس بیچاره سوخت. شمشیر خود را کشید و با یک ضربه سخت، اژدها را به هلاکت رسانید.
| خرس هم از اژدها چون وارهید وآن کرم ، زآن مردِ مردانه بدید وارهید: نجات یافت، رها شد کرم: سخاوت، جوانمردی زمانی که خرس از چنگال اژدها رها شد؛ و جوانمردی آن مرد دِلیر را دید... چون سگِ اصحابِ کهف آن خرس زار شد مُلازم در پیِ آن بُردبار اصحابِ کهف: یاران غار(تلمیح به قصهی دقیانوس و اصحاب کهف) مُلازم: همراه، هم قدم زار: ناتوان، ضعیف بردبار: صبور، شکیبا آن خرس ناتوان مانند سگِ اصحابِ کهف به همراه آن جوان شکیبا راه افتاد |
القصّه، هر جا که جوان قدرتمند می رفت، خرس هم با او می رفت . کم کم جوان به خرس علاقمند شد و او را همه جا با خودش می برد. روزی از روزها، از جایی می گذشت و خرس هم مثل همیشه در پی اش بود. مردی از کنار آن ها گذشت. او از دیدن مرد جوان و آن خرس، به حیرت افتاد بازگشت و پرسید: «ای مرد جوان، حکایت چیست؟ من تاکنون انسانی را با خرسی، همراه ندیده بودم!»
| قصّه واگفت و حدیثِ اژدها گفت:«بر خرسی مَنِه دل، ابلها واگفت: باز گفت حدیث: سخنِ تازه منه دل: دل مسپار دل نهادن: علاقمند شدن ابلها: ای نادان، ای احمق جوان، ماجرای خرس و اژدها را به او بازگو کرد. و در جواب شنید که«ای نادان به خرسی علاقمند و شیفته نشو». دوستی ابله بتر از دشمنیاست او به هر حیله که دانی، راندنیاست» بتر: مخفّف «بدتر» حیله: چاره، تدبیر راندنی: دور کردنی دوستی و دشمنی آرایهی تضاد دوستی کردن با نادان از دشمن بدتر است و به هر چارهای شده باید از نادان دوری کرد. |
جوان با تعجّب به آن مرد نگریست و پرسید: «منظورت چیست؟ مگر دوستی با یک خرس، چه عیبی دارد؟ نکند تو به دوستی من با خرس حسادت می کنی!»
| گفت:«مهرِ ابلهان، عشوه ده است این حسودیِ من از مهرش بِه است عشوه ده: فریب دهنده، گول زننده مهر و حسودی(آرایهی تضاد) بِه: بهتر گفت:«دوستی با افراد نادان باعث فریب تو میشود؛ و حسادت من از محبّتِ دوستِ نادانش بهتر است. هی بیا با من، بِران این خرس را خرس را مگزین، مَهِل هم جنس را بران: دور کن مگزین: انتخاب مکن مهل: رها مکن با من همراهی کن و این خرس را از خود دور کن؛ و خرس را برای دوستی انتخاب نکن و هم جنس خود را رها نکن. من کم از خِرسی نباشم، ای شریف ترکِ او کن، تا مَنَت باشم حریف» کم نباشم: کمتر نیستم شریف: بزرگوار حریف: همراه، دوست، هم پیاله ای بزرگوار! من از خرس کمتر نیستم؛ خرس را رها کن تا من دوستِ تو باشم. |
مرد رهگذر هر چه گفت و گفت، اندرزهایش در گوش مرد جون فرو نرفت که نرفت، و او فکر کرد که مرد رهگذر بر دوستی اش با خرس، حسد می ورزد. پس با خشم بر سر مرد رهگذر فریاد زد که: برو ای مرد! دست از سر ما بردار. دوستی من و این خرس مهربان و وفادار چه ربطی به تو دارد؟ چرا بر دوستی ما حسد می ورزی؟ برو و راحتمان بگذار!»
مردِ رهگذر به راه افتاد. کمی که رفت، برگشت.
| باز گفتش:«من عدوّ تو نیام لطف باشد گر بیایی در پِیام باز: دوباره عدوّ: دشمن، خصم، بدخواه نیام: نیستم در پِی ام: به دنبالِ من دوباره گفت:« من دشمن و بدخواهِ تو نیستم؛ و اگر به دنبال من بیایی، لطف میکنی. |
مرد جوان و خرس وفادار، زمانی دراز با هم زندگی کردند. هر روزی که می گذشت، پیوند دوستی آن ها محکم تر می شد. روزی از روزها، جوان در جنگلی کار می کرد. درخت ها را با تبر می برید. بعد از ساعتی خسته شد و خوابش گرفت. روی زمین دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت. خرس که دید دوستش خوابیده است، بالای سر او رفت و در کنارش نشست. ناگاه مگسی سمج بر پیشانی جوان نشست. خرس با دست مگس را راند. امّا مگس سمج دوباره بر پیشانی جوان نشست. خرس دوباره مگس را راند. مگس این بار آمد و بر نوک بینی جوان نشست. خرس از دست مگس خشمگین شد. در دل گفت: «ای مگس بدجنس و سمج، دوست مهربان مرا در خواب می آزاری؟ حالا چنان درسی به تو بدهم که پرواز کردن را از یاد ببری و دیگر هیچ وقت نتوانی ببری!»
| خشمگین شد با مگس خرس و برفت برگرفت از کوه، سنگی سخت زَفت زَفت: ستبر، بزرگ برگرفت: برداشت، برداشت خرس از دستِ مگس خشمگین شد و رفت و از کوه سنگ بسیار بزرگی را برداشت سنگ آورد و مگس را دید باز بر رُخِ خفته گرفته جای ساز خفته: خوابیده جای ساز: جای گرفته سنگ را آورد و دوباره مگس را دید که بر چهرهی جوانِ در خواب، جا گرفته است برگرفت آن آسیا سنگ و بِزد بر مگس، تا آن مگس واپس خزد برگرفت: بالا برد آسیا سنگ: سنگ بزرگ واپس خزد: عقب نشینی کند. واج آرایی در تکرار «س». آن سنگِ بُزرگ را بالای سر بُرد و بر مگس کوبید تا آن مگس عقب نشینی کند. |
آری، خرس نادان، سنگ بزرگ را بر صورت دوست مهربانش کوبید. به گمان آنکه با این کار فقط مگس را خواهد کشت. ولی ...
| سنگ، رویِ خفته را خشخاش کرد این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد خشخاش: گیاهی است از تیرة کوکناریان دارای ساقة باریک و برگ های طویل و درشت . میوة خشخاش به شکل حقه است که با تیغ زدن آن شیره ای سفید بیرون دهد که پس از خشک شدن به رنگ قهوه ای درآید و همان است که آن را تریاک گویند. خشخاش: در اینجا(خرد و خمیر). فاش: آشکار، عیان، شایع سنگ، صورتِ جوانِ در خواب را خُرد و خمیر کرد و این ضرب المثل را در تمامِ دنیا گسترش داد. «مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین» کین: دشمنی، خصومت کین و مهر: آرایهی تضاد یقینک بدون شک در مصراع دوم آرایهی طرد و عکس وجود دارد. دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنیاش، دوستی و دوستیاش، دشمنیاست. عهدِ او سُست است و ویران و ضعیف گفتِ او زُفت و وفایِ او نحیف عهد: پیمان، تعهّد سست: ناپایدار، ضعیف زُفت : خسیس ، بخیل. ترشروی ، تندخو. نحیف: لاغر، ضعیف، نزار واج آرایی در تکرار«ـُف». نادان در عمل به تعهدات و پیمانهایش ناپایدار و ضعیف است و سخن گفتنش با تند خویی و پرخاش است و در وفاداری ناتوان است. گر خورد سوگند هم، باور مکن بشکند سوگند، مردِ کژ سُخن کژ سُخن: کج گفتار، بد دهان اگر نادان در عمل به پیمانش سوگند بخورد، سوگندش را باور مکن؛ زیرا انسان بد دهان سوگندش را میشکند. چون که بی سوگند، پیمان بشکند گر خورد سوگند، هم آن بشکند کسی که بدون قسم خوردن، نتواند به پیمانش عمل کند، اگر هم سوگند بِخورد، دوباره پیمانش را خواهد شکست. |
روزگاران سپری شد؛ امّا این حکایت، سینه به سینه در میان نسلها بر زبانها روان شد و این مَثل بر خاطرهها نقش بست که:
«مهرِ ابله، مهرِ خرس آمد و یقین کینِ او مهر است و مهرِ اوست کین»
کین: دشمنی، خصومت کین و مهر: آرایهی تضاد یقینک بدون شک
در مصراع دوم آرایهی طرد و عکس وجود دارد.
دوستی نادان مانند دوستی خرس است که دشمنیاش، دوستی و دوستیاش، دشمنیاست.
ارائه شده توسط : حسین ایزدی
در وب سایت : جم نما
به نظرتان بیشتر چه محتوای در جــم نـما منتشر شود؟