* * چه خوش روزی بود روز جدایی اگر با وی نباشد بیوفایی
معنی بیت: روز جدایی و هجران، چه روز خوب و دلنشینی است به شرط آن که در آن بیوفایی و نامهربانی نباشد.
مفهوم: تاکید بر وفاداری
* * اگرچه تلخ باشد فُرقت یار در او شیرین بود امّید دیدار
معنی بیت: اگرچه دوران جدایی و هجران از محبوب، بسیار تلخ و اندوهآور است، امیدِ دوباره دیدنِ یار، بسیار شیرین و دلچسب میباشد.
* * خوش است اندوه تنهایی کشیدن اگر باشد امید باز دیدن
معنی بیت: غم تنهایی را به راحتی میتوان تحمّل نمود به شرط آن که امیدی برای دیدار مجدّدِ یار وجود داشته باشد.
* * چه باشد گر خورم صد سال تیمار چو بینم دوست را یک بار دیدار
معنی بیت: اگر یک روز، چهرة دوست ( محبوب ) را ببینم، صد سال غم خوردن نیز برای من سهل و آسان خواهد بود.
* * اگر یک روز با دلبر خوری نوش کنی تیمار صد ساله فراموش
معنی بیت: اگر یک روز با معشوق خود، خوش و شادمان باشی، غم صدساله را فراموش خواهی کرد.
* * نه ای دل تو کمی از باغبانی نه مِهر تو کم است از گلستانی
معنی بیت: ای انسان، تو از باغبان کم ارزشتر نیستی و مِهر و محبّت تو، از گلهای گلستان، کم دوامتر و سستتر نمیباشد.
* * نبینی باغبان چون گل بکارد چه مایه غم خورد تا گل بکارد
معنی بیت: حتماً میبینی که باغبان هنگامی که نهال گل را در زمین میکارد، چه مقدار غم و سختی را تحمّل میکند تا این نهال به بار بنشیند و گل بدهد.
مفهوم: تحمّل و استقامت در برابر سختیهای راه عشق
* * به روز و شب بود بیخورد و بیخواب گهی پیراید او را گه دهد آب
معنی بیت: باغبان، شبانه روز سختی میکشد و از نهال گل محافظت میکند. گاهی ( با هَرَس کردن ) آن را زینت میدهد و گاهی به آن آب میدهد.
* * گهی از بهر او خوابش رمیده گهی از بهر او دستش خلیده
معنی بیت: گاهی ( باغبان ) به سبب مراقبت از گل، نخوابیده و زمانی نیز از خار ( تیغ ) گل، دستش زخمی شده است.
* * به امّید آن همه تیمار بیند که تا روزی بر او گل بار بیند
معنی بیت: باغبان، این همه رنج و سختی را متحمّل میشود به این امید که سرانجام روزی بوتة گل، ثمر و میوه بدهد.
مفهوم سه بیت اخیر، تحمّل رنج و سختی برای رسیدن به هدف است.
* * نبینی آن که دارد بلبلی را که از بانگش طرب خیزد دلی را
معنی بیت: نمیبینی آن شخصی که بلبلی دارد از بانگ و آواز بلبل چه قدر شادمان میگردد.
* * دهد او را شب و روز آب و دانه کند او را ز عود و ساج، خانه
معنی بیت: ( صاحب بلبل ) شبانه روز به بلبل آب و دانه میدهد و از درخت عود و ساج، برای او خانه میسازد.
* * بدو باشد همیشه خرّم و کَش بر آن امید که بانگی کند خوش
معنی بیت: با وجود او ( بلبل ) همیشه خرّم و شادان میباشد به این امید که آواز زیبایی برایش بخواند.
* * همیشه تا برآید ماه و خورشید مرا باشد به وصل یار امید
معنی بیت: همواره و در همة ایّام، من به وصال یار، امیدوار هستم.
مفهوم: جادوانگی امید به وصال معشوق
* * مرا در دل درخت مهربانی به چه ماند؟ به سرو بوستانی
معنی بیت: آیا میدانی در وجود من، درخت عشق به چه شبیه است؟ همانند سرو بوستان، تازه و باطراوت است.
مفهوم: تازگی و طراوت و جاودانگی عشق در وجود عاشق
* * نه شاخش خشک گردد روز سرما نه برگش زرد گردد روز گرما
معنی بیت: در سرما، شاخة آن ( سرو بوستان ) خشک نمیگردد و در فصل گرما، برگش زرد و پژمرده نمیشود.
* * همیشه سبز و نغز و آبدار است تو پنداری که هر روزش بهار است
معنی بیت: همواره سبز و لطیف و تازه است؛ گویی هر روز برای آن مثل بهار است که او را باطراوت و شاداب میسازد.
مفهوم: همانند دو بیت قبل، طراوت و تازگی و شادابی و دوام عشق عاشق.
* * تو را در دل درخت مهربانی به چه ماند؟ به گلزا ر خزانی
معنی بیت: درخت عشق در وجود تو به چه چیزی شبیه است؟ همچون باغِ خزاندیده، بیبرگ و بار و پژمرده است.
مفهوم: ناپایداری و عدم ماندگاری عشق در وجود معشوق
* * برهنه گشته و بی بار مانده گل و رنگش برفته خار مانده
معنی بیت: ( درخت عشقِ تو ) لخت و بیثمر گشته است و گل و برگ و سرسبزی آن از میان رفته و فقط خار و تیغ آن بر جای مانده است.
* * منم چون شاخ تشنه در بهاران تویی همچون هوای ابر و باران
معنی بیت: من همچون شاخهی تشنهی درختی هستم که در فصل بهار، چشم انتظار باران هستم و تو مانند هوای ابری و بارانی هستی.
مفهوم: نشاط و حیات و سرسبزی عاشق، وابسته به معشوق است.
* * نبُرّم از تو امّید ای نگارین که تا از من نبرّد جان شیرین
معنی بیت: ای محبوب زیبارو، از تو قطع امید نمیکنم تا زمانی که زندهام و جان شیرین از بدنم خارج نشده است.
* * مرا تا عشق صبر از دل برانده است بدین امّید جان من بمانده است
معنی بیت: از زمانی که عشق تو، صبر و قرار را از من گرفته است ( عاشق شدهام ) به این امید ( امید وصال تو ) زنده ماندهام.
مفهوم بیت: عشق به تو، سبب زنده بودن من است.
* * نسوزد جان من یکباره در تاب که امّیدت زند گه گه بر او آب
معنی بیت: آتش جدایی و ناامیدی نمیتواند یکباره مرا از پای درآورد ( بسوزاند و نابود کند ) زیرا امید رسیدن به تو مانند آب، این آتش را ضعیف و نابود میکند.
مفهوم: امید به وصال تو باعث زندگی من است.
این دو بیت اخیر، ارتباط معنایی دارند با:
« مرا امید وصال تو زنده میدارد / وگرنه هر دمم از هجر توست بیم هلاک»
* * گر امّیدم نماند وایِ جانم که بی امّید یک ساعت نمانم
معنی بیت: اگر از تو قطع امید کنم وای به حال من؛ زیرا بدون امید، حتی یک لحظه نیز زنده نخواهم ماند.
آفتاب وفا
* * ای صبحدم ببین که کجا میفرستمت نزدیک آفتاب وفا میفرستمت
معنی بیت: ای صبحگاه، متوجّه باش که تو را به کجا میفرستم؛ تو را به نزد آفتاب وفاداری ( معشوق ) میفرستم.
* * این سر به مهر نامه بدان مهربان رسان کس را خبر مکن که کجا میفرستمت
معنی بیت: این نامهی سربسته و مُهروموم شده ( اسرار عشق ) را به آن یار مهربان برسان و نگذار کسی از این موضوع باخبر شود.
مفهوم: رازداری در عشق
* * تو پرتوِ صفایی، از آن بارگاه انس هم سوی بارگاه صفا میفرستمت
معنی بیت: تو نور پاکی از آن بارگاه انس و دوستی هستی، به همین دلیل تو را به سوی بارگاه پاکِ معشوق میفرستم.
* * باد صبا دروغزن است و تو راستگوی آنجا به رغمِ باد صبا میفرستمت
معنی بیت: باد صبا دروغگوست ولی تو ( صبحدم ) راستگو هستی، به همین دلیل برخلاف میل باد صبا تو را به نزد معشوق میفرستم.
مفهوم: تاکید بر صداقت و راستگویی
* * زرینقبا زره زن از ابر سحرگهی کانجا چو پیک بستهقبا میفرستمت
معنی بیت: از ابر سحرگاهی زرهی برای قبای زرّینت فراهم کن؛ زیرا تو را همچون پیک بستهقبا ( آماده و مهیّا ) میفرستم.
* * دست هوا به رشتة جان بر، گره زده ست نزد گرهگشای هوا میفرستمت
معنی بیت: هوی و هوس، خود را به رشتهی جان گره زده است. ( ای صبحدم ) تو را نزد گرهگشای عشق ( خداوند) میفرستم که مرا از بند هوی و هوس برهاند.
مفهوم: عشق، تنها عاملِ رهایی از هوی و هوس و آلودگیهاست.
* * جان یک نفس درنگ ندارد، گذشتنی است ورنه بدین شتاب چرا میفرستمت
معنی بیت: میدانی چرا تو را با این شتاب ( به نزد معشوق ) میفرستم؛ زیرا عمر، لحظهای درنگ نمیکند و میگذرد.
* * این دردها که بر دل خاقانی آمدست یک یک نگر که بهر دوا میفرستمت
معنی بیت: به یک یکِ دردها و رنجهای خاقانی توجّه کن و بدان که تو را برای دوای دردهایم به نزد معشوق میفرستم.
پاسخ خودآزمایی
ج1 ) مرجع ضمیرِ « تو» « رامین » است.
ج2 ) آرزو و امیدِ رسیدن به معشوق، مایهی زندگی است.
ج3 ) زیرا عاشق با زبانی نرم و لطیف و با استفاده از معانی عمیق و باریک، به بیان احساسات شخصی خود نسبت به معشوق پرداخته است، پس جزء ادبیّات غنایی شمرده میشود.
ج4 ) اسرار عشق میان عاشق و معشوق؛ اسرار درونی دل
ج5 ) زیرا شاعر، صبحدم را پرتوی از صفا و پاکی و روشنایی محبوب میداند و دیگر اینکه راستگو و صادق است. ( برخلاف باد صبا که دروغگوست )
ج6 ) با بیت اول ارتباط معنایی دارد. « ای صبحدم ببین که کجا میفرستمت / نزدیک آفتاب وفا میفرستمت»
الف- در شعرِ حافظ، پیک « باد صبا» و در شعر خاقانی « صبحدم» است.
ب- در شعر حافظ ابتدا جملهی خبری آمده است و بعد از آن، جملهی سؤالی؛ اما در شعر خاقانی، عکس این موضوع، صادق است.
ج- در شعر حافظ آرایههای « تلمیح، تشخیص، تکرار، واجآرایی، جناس و تشبیه » دیده میشود و در شعر خاقانی آرایههایِ « تشخیص، تکرار، استعاره و تناسب» به همین دلیل شعر حافظ، زیباتر و ادبیتر است.
د- در پایان باید به این نکته توجّه کنیم که این موضوع از خاقانی است که حدود دو قرن قبل از حافظ آن را سروده است و حافظ، وامگیرنده است و آن را به کمک هنر و ذوق والای خود پرورده است.
پروانة بیپروا
** یک شبی پروانگان جمع آمدند در مضیفی طالب شمع آمدند
معنی بیت: یک شب، پروانهها ( عاشقان ) در یک مجلس مهمانی، دورِ هم جمع شدند و شمع ( معشوق خود ) را طلب کردند.
** جمله میگفتند: « میباید یکی کاو خبر آرد ز مطلوب اندکی
معنی بیت: همگی ( پروانهها ) میگفتند: که یک نفر از ما باید برود و از معشوق ( شمع ) خبری بیاورد.
** شد یکی پروانه تا قصری ز دور در فضای قصر جُست از شمع نور
معنی بیت: یکی از پروانهها به قصری که شمع در آنجا بود، رفت و از دور، به جست و جوی نور شمع پرداخت.
** بازگشت و دفتر خود باز کرد وصف او بر قدرِ فهم آغاز کرد
معنی بیت: ( آن پروانه ) برگشت و به شرحِ آنچه دیده بود، پرداخت و به اندازة فهم و درک خود، شروع به توصیف شمع نمود.
** ناقدی کاو داشت در مجمع، مِهی گفت: « او را نیست از شمع آگهی»
معنی بیت: سخنشناسی ( پیری ) که در آن جمع، مقام و منزلتی داشت گفت: او به حقیقت، شمع را نشناخته است.
** شد یکی دیگر گذشت از نور در خویش را بر شمع زد از دور در
معنی بیت: پروانة دیگری رفت و از نور شمع عبور کرد خود را از دور به شمع رساند.
** پرزنان در پرتو مطلوب شد شمع غالب گشت و او مغلوب شد
معنی بیت: ( آن پروانه ) در اطراف نور شمع پرواز میکرد؛ سرانجام در برابرِ گرمای آتشِ شمع طاقت نیاورد و شمع غلبه کرد و پروانه شکست خورد.
** بازگشت او نیز و مشتی راز گفت از وصال شمع، شرحی بازگفت
معنی بیت: ( آن پروانه ) نیز برگشت و مقداری از رازهای معشوق ( شمع ) را بیان کرد و از وصال و رسیدن به شمع، مطالبی را شرح داد.
** ناقدش گفت: « این نشان نیست ای عزیز همچو آن یک کی نشان داری تو نیز؟ »
معنی بیت: سخنشناس به او ( پروانة دوم ) گفت: ای عزیز، این نشانههایی که عنوان کردی، نشانههای درستی از شمع نیست؛ شناخت تو نیز مثل شناختِ پروانهی اوّل، ناقص و ناتمام است.
** دیگری برخاست میشد مست مست پایکوبان بر سرِ آتش نشست
معنی بیت: پروانهی دیگری بلند شد و مست و شادمان و بانشاط، بر روی شعلهی شمع قرار گرفت.
** دست در کَش کرد با آتش به هم خویشتن گم کرد با او خوش به هم
معنی بیت: ( پروانهی سوم ) شعلهی شمع را در آغوش کشید و هستی خود را فراموش کرد و با خوشحالی در وجود معشوق خود ( شمع ) محو و نابود شد.
** چون گرفت آتش ز سر تا پای او سرخ شد چون آتشی اعضای او
معنی بیت: هنگامی که شعلهی شمع، همهی وجود پروانه را فراگرفت، همهی اعضای پروانه مانند آتش سرخ شد. ( به رنگ آتش شمع درآمد )
مفهوم: فنا شدنِ عاشق در معشوق ( یا: در آتش عشق )
** ناقد ایشان چو دید او را ز دور شمع با خود کرده همرنگش ز نور
معنی بیت: آن حقیقتشناس، هنگامی که از دور دید که شمع، آن پروانه را همرنگ خود کرده است ....
** گفت: « این پروانه در کار است و بس کس چه داند؟ این خبردار است و بس »
معنی بیت: گفت: تنها این پروانه کارآزموده است؛ هیچکس دیگر نمیداند، تنها او خبر دارد و بس.
** آنکه شد هم بیخبر هم بی اثر از میان جمله، او دارد خبر
معنی بیت: از میان همگان، آن کسی از سرّ عشق، مطّلع است که از خود بیخبر باشد. ( هستی و وجود خود را فراموش کرده باشد )
مفهوم: اشاره دارد به مرحلهی « فنا» ( فناء فیالله )
ارتباط معنایی دارد با:
« ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بیخبرانند / کان را که خبر شد خبری باز نیامد»
**تا نگردی بیخبر از جسم و جان کی خبر یابی ز جانان یک زمان
معنی بیت: اگر جسم و جان ( تمام وجود ) خود را نادیده نگیری، هرگز به وصال جانان ( معشوق ) نخواهی رسید. (هرگز به مقامِ عاشق حقیقی نمیرسی )
مفهوم: شرط وصال، از خود و نفس و وجودِ خود گذشتن است. ( مرحلهی « فنا » )
ارتباط معنایی دارد با:
« یک قدم بر سرِ وجود نهی / وان دگر در برِ وَدود نهی»
« آنکه شد هم بیخبر هم بی اثر / از میان جمله، او دارد خبر»
« دست از مسِ وجود چو مردانِ ره بشوی / تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی»
سخن تازه
** هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارَهَد از حدّ جهان، بی حد و اندازه شود
معنی بیت: هان، سخنی نو و تازه بگو تا از کلام پر طراوت تو، دنیا و آخرت، تازه و شاداب گردد؛ سخنی که از حدّ و مرز دنیای خاکی خارج گردد و به ماورای دنیا و اوج کمال دست یابد.
ارتباط معنایی دارد با:
« فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر»
** خاک سیه بر سرِ او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
معنی بیت: کسی که از دم ( عیسایی ) تو زنده و با طراوت نشود، بدبخت است. چنین کسی یا دچار رنگ ( زرق و برق و فریب ) میشود یا دچار آوازه. ( شهرتطلبی )
مفهوم: تازگی و طراوت واقعی تنها وابسته به توجّه و عنایت ( خداوند ) است.
ارتباط معنایی دارد با:
« روی کسی سرخ نشد بیمدد لعل لبت / بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود»
« آتش است این بانگ نای و نیست باد / هر که این آتش ندارد نیست باد »
** هر که شُدت حلقة در، زود بَرَد حُقّة زر خاصّه که در باز کنی، محرم دروازه شود
معنی بیت: هرکس به تو متوسّل شود، به زودی به گنج دست خواهد یافت. (به همه چیز دسترسی مییابد )؛ به ویژه اگر بندهای را بپذیری و اجازة تقرّب بدهی، او به حقیقت و کمال، دست مییابد. (مَحرم راز عشق میگردد)
مفهوم: شرط دستیابی به کمال، توسّل جستن به محبوب ( خداوند ) و تسلیم و خاکساری است.
** آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزهی غمّازه شود
معنی بیت: آب و خاک ( عناصر سازندهی وجود انسان ) از کجا میدانستند روزی گوهر گوینده ( نفس ناطقة انسان ) و غمزة غمّازه (نشاندهندهی اسرار و رازهای الهی ) میشوند.
** روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
معنی بیت: ( خداوندا ) بدون لطف و عنایت تو، هیچکس نمیتواند موفّق و سربلند و شاداب شود. هرکس بدون یاری و لطف تو، اظهار سربلندی و پیروزی و شادابی نماید، تنها ادّعایی بیش نیست و تمامی، تظاهر و مردمفریبی است. ( شادی دائمی و حقیقی نیست. )
** ناقة صالح چو ز کُه زاد یقین گشت مرا کوه پیِ مژدة تو اُشتر جمّازه شود
معنی بیت: هنگامی که به عنوان معجزة حضرت صالح (ع)، شتری از دل کوه بیرون آمد، من یقین پیدا کردم که تو ( خداوند ) وقتی فرمان و نوید بدهی ( مورد توجّه قرار گیرد )، کوه حتّی به شتر تیزرو و تیزپایی تبدیل خواهد شد.
مفهوم: همهی اعمال و پدیدهها در یدِ قدرت الهی است. که ارتباط معنایی دارد با:
« شود آسان ز عشق کاری چند / که بود نزد عقل بس دشوار»
** راز نهان دار و خمش، ور خمشی تلخ بود آن چه جگرسوزه بود باز جگرسازه شود
معنی بیت: رازها را پنهان کن و خاموش باش، هرچند خاموشی و سکوت و رازداری، تلخ و دردناک است. امید است هر آنچه که جگرسوز و رنجآور و تلخ باشد ( = سکوت )، مایة سعادت و نجات شود.
مفهوم: « رازداری در عشق» و « ارزشمندی خاموشی و سکوت» که ارتباط معنایی دارد با:
« ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد »
پاسخ خودآزمایی
ج1 ) از نظر ناقد، شناخت پروانة اوّل و دوم کامل نیست، زیرا سختیهای راه عشق را نتوانستند تحمّل کنند و دیگر اینکه نتوانستند اسرار عشق را حفظ نمایند.
ج2 ) شمع ( = آتش )
ج3 ) هر دو یک مضمون را بیان کردهاند، بدین ترتیب که عاشق حقیقی کسی است که در راه عشق جان ببازد، اسرار نگوید و ادّعایی نداشته باشد. با این تفاوت که سعدی، مرغ سحر را با پروانه مقایسه کرده است و عطّار، چند پروانه را با همدیگر.
ج4 ) با بیت اول غزل مولوی:
« هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حدّ جهان، بیحد و اندازه شود.»
ج5 ) واژة « خمُش» ایهام تناسب دارد: 1- خاموش باش (که در این بیت، مورد نظر است) 2- تخلّص مولانا
ج6 ) نشاط و پیروزی و موفّقیّت و شادابی، فقط از وصال محبوب ( خداوند ) حاصل میشود؛ در غیر این صورت، غیرخدایی، دروغین، تظاهر و مردمفریبی است.
. )
کبوتر طوقدار
حکایت کردهاند که در ناحیة کشمیر، شکارگاه و سبزهزاری خوش و خرّم و باصفا وجود داشت که از انعکاس و بازتاب گیاهان خوشبوی آن، پَر سیاه و زشت کلاغ همانند دُمِ طاووس، رنگارنگ و زیبا به نظر میرسید و دُمِ طاووس ( که سمبل رنگارنگی و زیبایی است ) در مقایسه با زیباییِ آن سبزهزار، همچون پَرِ زاغ، سیاه و زشت دیده میشد.
** در آن سبزهزار، گلهای لاله مانند چراغی میدرخشید و از دودِ آن چراغ، وسط گلبرگهای لاله، سیاه شده بود. ( اشاره به سیاهی درون گل لاله )
** گل شقایق بر ساقة خویش ایستاده بود، انگار که جامی از شراب بر روی پایهای از زمرّدِ سبز رنگ قرار گرفته است.
در آن مرغزار، صید و شکار فراوانی وجود داشت و شکارچیان، پیوسته در آنجا رفت و آمد داشتند. زاغی در اطراف آن مرغزار بر روی درختِ بزرگ و انبوهی (پر شاخ و برگی) خانه داشت. نشسته بود و این طرف و آن طرف را نگاه میکرد. ناگهان، شکارچیِ آشفتهحال و بد لباسی، دام بر گردن و عصایی در دست، به سمت درخت، حرکت کرد. زاغ ترسید و با خود گفت: این شکارچی در صددِ انجام کاری به این طرف میآید و نمیتوان فهمید که قصدِ شکارکردنِ مرا دارد یا کس دیگری. به هرحال من همینجا میمانم و نگاه میکنم که چه کاری انجام میدهد.
صیّاد جلو آمد و دام را گسترد و دانه ریخت و در کمین نشست. مدّتی منتظر ماند. ( مدّتی گذشت ) تعدادی کبوتر رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که به او مطوّقه (طوقدار) میگفتند و در اطاعت و فرمانبرداری از او روزگار میگذراندند. ( زندگی میکردند ) همینکه دانهها را دیدند، ناآگاهانه پایین آمدند و همگی در دام گرفتار شدند و شکارچی خوشحال شد و جستوخیزکنان شروع به دویدن کرد تا کبوتران را بگیرد و کبوتران بیتابی میکردند و هرکدام برای رهایی خود تلاش مینمودند.
مطوّقه گفت: اکنون زمان ستیز و کشمکش نیست؛ باید همگی نجات و رهایی یاران را از رهایی خود مهمتر بدانند. و الآن مصلحت (کار درست ) آن است که همه با هم همکاری کنید و تلاش نمایید که دام را از زمین بلند کنیم زیرا رهایی ما وابسته به این کار است.
کبوتران فرمان مطوّقه را اطاعت کردند و دام را از زمین بلند کردند و راه خود را در پیش گرفتند و صیّاد شروع به تعقیب آنها کرد به این امید که عاقبت خسته شوند و بر زمین بیفتند. و کلاغ نیز با خود فکر کرد که به دنبال آنها بروم و بفهمم که سرانجامِ کار آنها چه خواهد شد که من نیز ممکن است که به چنین حادثهای گرفتار شوم و از تجربهها میتوان برای دفع و دور کردن حوادث ناگوار، به عنوان سلاحی استفاده کرد.
مطوّقه وقتی که دید صیّاد به دنبال آنان است، به یاران خود گفت: این صیّاد بیشرم در کارِ تعقیبِ ما، جدّی است و تا از چشمِ او دور نشویم ما را رها نمیکند. چاره آن است که به سمت آبادیها و جاهای پردرخت برویم تا دیگر ما را نبیند و ناامید و بیبهره بازگردد زیرا در این حوالی موشی زندگی میکند که از دوستان من است. به او میگویم که این بندها را ببُرد. کبوتران توصیه و نظر او را سرمشق خود قرار دادند. ( به توصیة او عمل کردند ) و تغییر مسیر دادند و صیّاد نیز برگشت.
مطوّقه به محل سکونتِ موش رسید. به کبوتران فرمان داد که: « پایین بیایید.» فرمان او را اجرا کردند و همگی بر زمین نشستند و نام آن موش، زبرا بود، که بسیار زیرک و عاقل بود و تجربة زیادی کسب کرده بود و بد و خوبِ روزگار را تجربه کرده بود و در آن جایگاه برای فرار در روز حادثه، صد سوراخ ( دالان ) درست کرده و همة آنها را به هم متّصل نموده بود (هر یک به دیگری راه داشت) و بر حسب علم و دانش و مصلحت ( از آن راهها ) محافظت میکرد. مطوّقه صدا زد که: « بیرون بیا ». زبرا پرسید که: « تو کیستی ». مطوّقه نام خود را گفت؛ موش او را شناخت و به سرعت بیرون آمد.
وقتی مطوّقه را در دام بلا گرفتار دید، شروع به گریستن کرد و اشک بر روی صورتش جاری شد و گفت: ای دوست عزیز و رفیق همراه، چه کسی تو را گرفتار کرد؟ مطوّقه جواب داد که: سرنوشت آسمانی، مرا به این جای خطرناک (گرداب) کشاند. موش این حرف را شنید و به سرعت مشغول بریدن بندهایی شد که مطوّقه با آن بسته شده بود. مطوّقه گفت: « ابتدا بندهای یارانم را باز کن» موش به این حرف توجّه نکرد. ( مطوّقه ) گفت: « ای دوست، سزاوارتر است (بهتر است) که ابتدا بندهای یارانم را باز کنی» ( موش ) گفت: سخنت را تکرار میکنی. آیا تو به نجات جان خود محتاج نیستی و برای نفس و جان خود حقّی قائل نمیشوی؟
گفت: نباید مرا به دلیل این کار سرزنش کرد، زیرا من ریاست این کبوتران را پذیرفتهام و آنها به این دلیل، حقّی بر گردن من دارند. چون کبوتران با اطاعت و پیروی و خیرخواهی، حقوق مرا ادا کردند و به کمک و پشتیبانی آنان از دست صیّاد نجات یافتم، من نیز باید وظایف رهبری را انجام دهم و به وظیفهام به عنوان رهبرِ این گروه، عمل کنم. و میترسم که اگر ابتدا بندهای مرا بازکنی، خسته شوی و تعدادی از کبوتران در دام، باقی بمانند ولی اگر من بسته باشم، حتّی اگر بسیار خسته و ملول شده باشی، در حقّ من سستی و سهلانگاری نمیکنی و دلت به آن راضی نمیشود. و همچنین در هنگام بلا و گرفتاری با هم بودهایم، پس شایسته است که در زمانِ آزادی و آسایش نیز با هم موافق و همراه باشیم وگرنه ملامتگران، فرصت سرزنش و بدگویی پیدا میکنند.
موش گفت: عادت و شیوة نیکان و بزرگان اینگونه است و با این صفت و روشِ نیک و پسندیده، دوستی و اعتماد یاران نسبت به تو بیشتر میگردد. (تو را بیشتر دوست خواهند داشت و به وفاداری تو اطمینان بیشتری خواهند کرد) و آنگاه با جدّیّت و علاقه، تمامِ بندهای آنان را برید و دوستانش آزاد و در امان برگشتند.
از ماست که بر ماست
یک روز، عقابی از روی سنگی به هوا پرواز کرد و برای پیدا کردن غذا، پر و بال خود را به حرکت درآورد
( عقاب ) به بالهای راست و کشیدة خود نگاه کرد و ( از روی غرور ) گفت: اکنون همة جهان در زیر بالهای من قرار دارد. (بر همة جهان احاطه و تسلّط دارم )
وقتی که به اوج آسمان پرواز میکنم با چشمان تیزبین خود، همه چیز حتّی ذرههای ریزِ تهِ دریا را میبینم
اگر پشهای روی خاشاک تکان بخورد، آن را آشکارا با چشمان تیزبین خود خواهم دید.
عقاب بسیار خودستایی کرد و تکبّر ورزید و از سرنوشت نترسید. نگاه کن که روزگارِ ستمگر چه بلایی بر سر او آورد
ناگهان از بخت بد، تیراندازی نیرومند، از کمینگاه خود تیری به سوی عقاب پرتاب کرد.
آن تیر کشنده و مُهلک بر بال عقاب اصابت کرد و از اوج آسمان، او را به پایین انداخت.
عقاب بر روی خاک افتاد و مانند ماهی ( که از آب بر خاک میافتد ) شروع به غلتیدن کرد؛ سپس بالهای خود را از هر دو طرف بازنمود.
عقاب گفت: جای تعجّب است که تیری که از جنس چوب و آهن است چگونه با این شتاب و قدرت در آسمان به پرواز درآمد؟
عقاب به سمت تیر نگاه کرد و پرهای خود را در انتهای آن تیر دید و گفت: از دست چه کسی شکایت کنیم، زیرا هر بلایی که بر سر ما میآید، نتیجة اعمال خود ماست ( شکست را باید در اندیشه و کردارِ خود جست و جو کنیم. )
پاسخ خودآزمایی
ج1 ) عنوان فصل، « فرهنگ و هنر» است؛ یعنی آداب و رسوم، دعوت به ارزشها و رفتارهای سازندة اجتماعی چون تعاون و پرهیز از خشونت و رفتارهای نادرست مانند تقلید کورکورانه، که این عناصر و مضامین ذکر شده ارتباط تنگاتنگی با محتوای دو متنِ درس دارد.
محتوای درسِ « کبوتر طوقدار»: اتّحاد، همبستگی، تعاون، ایثار، نوعدوستی و پیروی از رهبر و راهنما.
محتوای درسِ « از ماست که بر ماست»: پرهیز از غرور و تکبّر، فراموش نکردن تقدیر و سرنوشت و این که نتیجة اعمال را باید در اندیشه و کردار خود جست و جو کنیم. ( شکست را باید نتیجة کار خود بدانیم )
ج2 ) کبوتران اضطرابی میکردند و هر یک خود را میکوشید ( = میکوشیدند )
ج3 ) رهبران و بزرگان باید حقّ پیروان و مُریدان و رهروان خود را به شایستگی ادا کنند و به وظایف خود عمل نمایند.
ج4- احتمال میداد که موش پس از آزاد کردن او خسته شود و دیگران را از یاد ببرد، ولی با آزاد کردن دیگران از بند، مطوّقه را که از دوستان صمیمی و نزدیک او بود فراموش نمیکرد. ( نشاندهندة ایثار و از خودگذشتگی او نیز بود