ساعت هفت بود که رسیدم سر خیابون منتظر اتوبوس بودم برخلاف انتظار اتوبوس زود اومد و سوار شدم ایستگاه چهارم بود که پیاذه شدم و مینا سرکوچه منتظر من بود مینا خیلی دختر عجولی بود هیچ وقت دیر نمیکرد و من از این اخلاقش خوشم میومد به سمتش رفتم و احوال پرسی کردم و راه افتادیم به سمت دانشگاه پیاده تا دانشگاه یک ربع بیشتر طول نمیکشید مثل هرسال دانشگاه پر بود از دانشجو که دنبال کلاس خودشون بودند ماهم کلاسمونو پیدا کردیم کلاس زبانشناسی با استاد فرهاد حامدی استاد تازه واردی که همه جا ازش تعریف میکردند .....
رمان شیرین و فرهاد پارت دوم - رمان عاشقانه
به آرومی وارد کلاس شدیم طبق عادتمون رفتیم ته کلاس نشستیم شروع کردیم به حرف زدن حدوذ ساعت هشت و نیم بود که استاد وارد کلاس شد یه پسر قد بلند با کت و شلوار سرمه ای و چشمانی عسلی و جذاب همه دخترا نگاهشون به استاد خیره مونده بود من و مینا بهم نگاه کردیم و لبخند زدیم بوی عطر استاد تو فضا بود با لبخند شروع کرد به حضور و غیاب تا رسید به اسم من با صدای بلند گفت: خانم شیرین لطفی ؟ بلند شدم و گفتم : بله استاد استاد بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت بفرمایید