جم نما
    • 🏠 صفحه اصلی
    • 🎭 سرگرمی ها
    • 🎧 موسیقی ها
    • 🔬 مقاله و تحقیق
    • 📰 عناوین اخبار
    • ✍️ انتقاد و پیشنهاد
    1. 🏠صفحه اصلی
    2. 🎭 سرگرمی
    3. رمان عشق پنهان من- پارت سوم

    رمان عشق پنهان من- پارت سوم

    رمان عشق پنهان من- پارت سوم
    امتیاز دهید ★★★★★ رتبه 5 از 5

    تعداد نظرات

    1 دیدگاه

    تعداد لایک

    5 پسندیدن

    تاریخ انتشار

    شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸

    بازدید

    154 نفر

    رمان عشق پنهان قسمت سوم سیما دختری که عاشق میشه،،،بنا به دلایلی خانواده اش راضی به ازدواج اونا نمیشن،،،،سیما نمیدونه سرنوشت چی براش رقم زده....سیما باید بین خانواده و عشقش یکی رو انتخاب کنه... رمان عاشقانه عشق پنهانبا یاداوری چشمکی که بهم زد دلم یه حالی پیدا کرد دوست داشتم پنجره رو بدم پایین تا اون بازم بیاد اما از حضور سامان میترسیدم به خاطر اینکه ممکن بود متوجه موضوع بشه مامان و بابا طبق معمول داشتن در مورد عمو و زنعمو حرف میزدن بعد از چند دقیقه رسیدیم و پیاده شدیم چشمم همش دنبال بهنام بود،پیاده شدم که در حیاط رو باز کنم تا ماشین رو تو حیاط پارک کنیم در هارو باز کردمو رفتم تو کفشامو در اوردم و بدون توجه به بقیه وارد خونه،شدم کلید لامپ رو زدم تا روشن بشه مستقیم به سمت اتاقم به راه افتادم لباسامو در اوردم و گوشیمو گرفتم تو دستمو،پریدم رو تخت یهو فکری کردمو بلندشدم در اتاق رو قفل کردم کارت بهنام رو از زیر فرش اتاقم بیرون کشیدم و دوباره رفتم رو تخت تو یه دستم گوشی بود و یه دستم،کارت بهنام میخواستم بهش اس ام اس بدم اما دو دل بودم،نمیدونستم کاری که میخوام بکنم درسته یا نه میخواستم بهش بگم که دیگه طرفای من پیداش نشه،اما دلم اینو نمیخواست بالاخره گوشی و کارت رو گذاشتم زیر بالشم و تصمیم گرفتم بخوابم دلم نمیخواست خطایی ازم سر بزنه چشامو گذاشتم رو هم خوابم گرفت بهنام از خونشون تا جایی که رفتن تعقیبشون کردم دومین بار بود که میرفتن تو اون خونه البته از زمانی که من سیما رو دیده بودم نشستم سر کوچه رفتن تو،حوصلم سر رفت از نشستن بلندشدمو و موتور رو روشن کردم و به راه افتادم احتمالا اونا شام اونجا بودن و به اون زودی قصد نداشتن برن رفتم دور و اطراف همون خیابون یه چرخی زدم و بعد نیم ساعت برگشتم دوباره موتور رو دورتر گذاشتم و یکم پیاده رفتم همین که رسیدن روبه روی خونه با سه نفره دیگه از در اومدن بیرون یکی از پسرا داداشش بود ولی اون یکی رو نمیشناختم یه دختر هم کنارشون بود اون روهم نمیشناختم یکم پشت سرشون به راه افتادم،انقدر که مشغول حرف زدن بودن متوجه تعقیب من نبودن بعد از پیاده رویشون برگشتن خونه،منم رفتم خونه تا شامم رو بخورم و برگردم دوماه بود که کارم شده بود از این کوچه به اون کوچه انگار به دید زدنش معتاد شده بودم اما خدا شاهد بود تو این دو ماه حتی یه بار هم ازش سبک سری ندیده بودم همون سربه زیری هاش بود که دیوونم کرده بود شامم رو خوردم و برگشتم تا سر کوچه رسیدم دیدم ماشینشون اونجا نیست لعنتی به خودم فرستادم وفهمیدم که تا من برسم رفتن با عجله به سمت خونشون به راه افتادم و بعد از رسیدن به خیابون اصلی ماشینشون رو از دور دیدم نزدیکتر که شدم دیدم پنجره رو داده پایین و داره نفس عمیق میشه باباش از آیینه بغل متوجه م شد برای همین دوتا گاز به موتور دادم که سیما به صداش نگاهم کنه همونطورم شد چشاشو باز کرد و چشمکی نثارش کردم چشماش از تعجب اندازه ی گردو شده بودند چشمک زدم و گاز موتور رو گرفتم و دور زدم به سمت خونه رسیدم خونه، رضا همونجا روی مبل خوابش گرفته بود،روش پتویی انداختم و تصمیم گرفتم برم پیش خانواده بعد از چند دقیقه موتور سواری رسیدم،کلیدمو انداختم تو قفل و چرخوندم در حیاط باز شد و رفتم تو مامانم برای استقبالم جلوی در ایستاده بود همیشه ی خدا یه لبخند مهربون تو صورتش داشت دامن گل گلیش با آهنگ باد میرقصید رسیدم نزدیکش و هیکل ظریفشو میون بازوهام قفل کردم -پسرم زن نگرفته داری منو فراموش میکنیا دستشو بوسیدم و گفتم +خدا نکنه مامان جان، نگاهی به داخل خونه انداختم و گفتم +پس بابا کجاست؟ -همونجا جلوی تلورزیون خوابش گرفته،کفشاتو در بیار بیا تو چشمی گفتم و خم شدم بند کفشمو باز کنم،ازسوئیشرت چرمی که تنم بود خسته شده بودم تا میخواستی یکم خم شی انگار که نایلون مچاله میکردی به هر زحمتی بود بند کفشامو باز کردم و به دنبال مامان وارد خونه شدم مامان راست میگفت بابا روی مبل چرمی کنترل به دست با دهن باز خوابش گرفته بود کار شرکت بیشتر شده بود و منم برعکس اصلا کمک دست نبودم سیما زندگیمو سر و ته کرده بود اصلا نمیدونستم روزا چطور میگذره دانشگاهم به زور پاس میکردم نگاهی انداختم به صورتش چین و چروک های صورتش بیشتر شده بود و تو ریش هاش موهای سفید رنگ خودنمایی میکردن مامان با یک چای خوش رنگ و کنارم نشست و گفت -پسرم هنوز زن نگرفتی داری منو فراموش می کنیا + خدا نکنه مادرجون - چه خبر دیگه زیاد سر نمیزنی چشمکی زدم و گفتم +آخه عاشق شدم ابرویی بالا انداخت و گفت -حالا این دختر خوشبخت کیه +دیگه دیگه - از این حرفا داریم دیگه آره ؟ +حالا به وقتش خودتون میفهمید،از خاله چه خبر؟ -سلامتی اونم قبل از تو زنگ زده بود میگفت بعد از امتحانات دی ماه میان +خوبه بابا به صدای حرف زدن ما بیدارشد اما همون جوری چشم بسته گفت -چی دارید پچ پچ میکنید مادر و پسر +درد و دل میکنیم پدر جان،چرا اونجا خوابتون برده؟ -خستم بابا جان،توهم که اصلا نمیای یه سر به شرکت بزنی +خیلی سرم شلوغه بابا -والا عاشقی که دیگه این حرفا رو نداره من وقتی عاشق مادرت شدم بیشتر کار میکردم تا زودتر پول عروسی جور بشه و تو برعکس کلا دست از کار کشیدی مامان:تو خواب بودی یا فالگوش بودی -هردوش +مامان شام داری؟ -اره پسرم مامان بلند شد تا برام شام بیاره وبابا اومد نشست کنارم اونشب خیلی خوب بود هیچی مثل خانواده به آدم دلگرمی نمیداد سیما***** صبح بعد از اینکه خستگی دیشب رو از تنم به در کردم چشامو باز کردم یه غلتی تو جام زدم با یادآوری اتفاق دیشب یه حالی پیدا کردم گوشیمو از زیر بالش در آوردم و نگاهی به صفحه اش انداختم انکار که منتظر اس ام اس کسی بودم بلند شدم و نشستم سرجام خمیازه ی عمیقی کشیدم و دوباره خودمو انداختم رو تخت چشام گرم شد و دوباره خوابم برد نمیدونم بعد از چند ساعتی بود که مامان اومد تو اتاقم و به صداش بیدار شدم مامان:سیما؟حالت خوبه؟چرا بیدار نمیشی؟نگرانت شدم آروم لای چشممو باز کردم +بیدارم مامان -عزیزم لنگه ظهره گفتم شاید تو خواب فشارت افتاده باشه،بلندشو بیا یه تیکه صبحونه بخور،مثلا تو دانش آموزی موهامو که رو صورتم افتاده بودن رو کنار زدم و بلندشدم نشستم مامان داشت لباسای رو صندلی رو تو کمدم جابه جا میکرد +سونیا کجاست؟ -رفته دانشگاه +وای اونا پنجشنبه ها هم کلاس دارن؟ -دست خودش که نیست دخترم از رو تخت بلند شدم و رفتم پایین دست و صورتمو شستم و موهامم با کشم بستم سفره پهن بود نشستم و شروع کردم به خوردن چند لقمه تو دهنم نذاشته بودم که دیدم مامان با عصبانیت داره پله هارو میاد پایین اومد نشست رو به روم کارت بهنام رو که زیر بالش پنهون کرده بودم و پرت تو روم و گفت -به بابات گفته بودی که کارتش رو پاره کردی،چرا دروغ گفتی سیما؟ نکنه بهش اس ام اس دادی؟ سعی کردم آروم باشم،نفس عمیقی کشیدم و گفتم +بله دروغ گفتم چون نمیخواستم مشکلی براش پیش بیاد،اما اینو باور کنید که بهش اس ام اس ندادم مامان چشماشو ریز کرد و گفت -نه دیگه باور نمیکنم،چون اعتمادم شکست سرمو انداختم زیر و گفتم +این دیگه به خودتون بستگی داره مامان عصبی تر شد و گفت -دیگه خیلی پررو شدی دستشو دراز کرد و کارت رو از رو زمین برداشت -حالا که اینطور شد زنگ میزنم و میگم به چه جراتی به دخترم زنگ زده دستمو دراز کردم و از دستش گرفتم و گفتم +ن مامان خواهش میکنم،اون فقط یه بار بهم شماره داده که اونم این مورد اولین بارم نیست -سیما چرا داری طرفداریشو میکنی؟تو عاشقشی؟ چشامو غلمبه کردم و گفتم +مامان انتظار داری تو دو روز عاشقش بشم؟واقعا که -اگه اینطوره پس منم محکم کاری میکنم و بهش میگم که دیگه مزاحمت نشه +مامان اون از اون روز... دیگه نذاشت حرف بزنم ودر حالی که به سمت تلفن خونه میرفت پرید وسط حرفم و گفت -کافیه سیما تو کار من دخالت نکن دیگه راهی به ذهنم نمیرسید،گوشی رو برداشت و شماره رو گرفت که یهو گفتم +مامان اگه از خونه زنگ بزنی اونوقت شماره ی خونه میافته دستش و بیشتر مزاحممون میشم انگار که حرفم روش تاثیر بذاره مکث کرد و یهو گوشی رو قطع کرد نگاهش کردم و گفتم +بوق خورد؟ برگشت و گفت -فقط دوتا +خب خلاصه که شمارمون افتاد بهش

    ارائه شده توسط : آرمینه مصباحی کوزه کنان

    در وب سایت : جم نما

    ثبت دیدگاه برای این مطلب
    نظرات شما عزیزان
    Fateme
     0 0
    سلام بقیه داستان کو داخل گوگل می زنم نمی یاد
    شنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۱ -ساعت:۱۶:۰۸:۵۸
    نظرسنجی

    به نظرتان بیشتر چه محتوای در جــم نـما منتشر شود؟

    مطالب پیشنهادی مشابه
    آن چیست که گردن دارد اما سر ندارد دست دارد اما پا ندارد
    آن چیست که گردن دارد اما سر ندارد دست دارد اما پا ندارد دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۱ و بازدید : 62,640نفر
    میلف چیست
    میلف چیست شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۱ و بازدید : 58,374نفر
    نماز اخرین چهارشنبه ماه صفر برای خانه دار شدن
    نماز اخرین چهارشنبه ماه صفر برای خانه دار شدن دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲ و بازدید : 54,522نفر
    انواع زاویه کلاس سوم
    انواع زاویه کلاس سوم دوشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۱ و بازدید : 54,275نفر
    نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند معنی
    نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند معنی چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۲ و بازدید : 50,928نفر
    چطور عروس هلندی را دستی کنیم
    چطور عروس هلندی را دستی کنیم شنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۲ و بازدید : 41,675نفر
    تفاوت نماز فرادا و جماعت
    تفاوت نماز فرادا و جماعت شنبه ۸ مهر ۱۴۰۲ و بازدید : 36,862نفر
    معنی و هم خانواده و متضاد ستایش فارسی ششم
    معنی و هم خانواده و متضاد ستایش فارسی ششم شنبه ۸ مهر ۱۴۰۲ و بازدید : 36,201نفر
    عاقبت فرزندان احمد شاه قاجار
    عاقبت فرزندان احمد شاه قاجار شنبه ۶ خرداد ۱۴۰۲ و بازدید : 32,349نفر
    شامل چهار پادشاه و چهار ملکه است
    شامل چهار پادشاه و چهار ملکه است سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۱ و بازدید : 32,062نفر
    برچسب ها
    رمان
    رمان عشق پنهان من
    رمان عاشقانه
    رمان احساسی
    عشق
    آمار جم نما
    تعداد گنجینه مطالب : 18,754 پست لایک کننده : 42,517 نفر تعداد لایک ثبت شده : 168,844 نفر مطالب محبوب بالای 10 لایک : 1,544 پست مطالب بالای هزار بازدید : 1,825 پست نظرات ثبت شده شما عزیزان : 6,271 نظر بازدید کل : 17.754M نفر

    © All Rights Reserved by:GemNamaGroup

    2019-2026