روزهاي عادي و معمولي خيلي به سرعت سپري ميشن يه طوري كه اصلا متوجه نميشي مثل شروع بعضي فيلم اونقدر عادي و معمولي هستن كه نميدوني قراره چه اتفاقايي بيوفته
اين روزا به شدت عادي و معمولي هست
اون روز تو چهار راه يكي از هم كلاسي هاي دوران دبيرستانمون رو ديدم اصلا فرق نكرده بود فقط چون ازدواج كرده يكم سرخابش رو بيشتر زده بود چون پوستش خيلي سفيد بود حتي مدرسه هم يكم سرخاب ميزد همون طوري تپل بود تنها فرق اساسي كه كرده بود وسط ابروهاش بود همون طوري قدر مابانه هم راه ميرفت شما تصور كن دختر خانومي بور با موهاي طلايي چشم هاي روشن ولي تپل و قلدر براي من اين بشر عين تضاد بود تازه يك صداي مردونه داشت و يه خنده ي بلند و انچنان با يك حركت دست تو شونت ميزد كه من شخصا فلج ميشدم اون روز افتخار هم صحبتي باهاش نداشتم خيلي دختر مشتي بود خوشم مياومد ازش خودش بود هميشه هم اصرار داشت كه خودش بمونه فكر كنم همين طوري هم بود
كلي به اون روزاي قديم فكر كردم ديدم يا هم كلاسي هامون كلا كوبيدن دوباره ساختن يا همون طوري موندن هميچ كدوممون هم موفقيت انچناني كسب نكرديم نميدونم چرا !؟