تعداد نظرات
0 دیدگاه
تعداد لایک
5 پسندیدن
تاریخ انتشار
سه شنبه ۲۰ آبان ۱۴۰۴
بازدید
19 نفر
یک روز مامان بزرگم تصمیم گرفت راز بزرگ آشپزی را به من یاد بدهد: چطور با ادویهها طلسم کنیم! او یک پیشبند بزرگ به من بست که تا زانوهایم میآمد و گفت: «امروز تو جادوگر کوچک آشپزخانه من هستی!» من هم خیلی جدی یک قاشق چوبی را به دست گرفتم و مثل یک شمشیر جادویی تکانش دادم. مامان بزرگ خندید و گفت ادویهها مثل آدمهای کوچولوی پر سر و صدا هستند؛ اگر زیادی به آنها توجه کنی، کل غذا را قاپ میزنند!
اول سراغ نمک رفتیم. من با دقت یک مشت پر از نمک برداشتم، اما مامان بزرگ فریاد زد: «ای وای! اینطوری که ماهیهای دریا هم از شوری بالا میآورند!» بعد به من یاد داد که نمک باید مثل باران بهاری باشد، نه مثل سیل! کمی اینور و آنور بپاشی تا همهجا را خیس کند، اما کسی را غرق نکند. از آن روز هر وقت نمکدان را میبینم، یاد آن سیل خیالی میافتم و میخندم.
نوبت به فلفل قرمز رسید. مامان بزرگ آن را «اژدهای کوچک قرمز» صدا زد. گفت اگر زیاد از آن استفاده کنی، از دهانت آتش بیرون میزند و مجبوری یک دریاچه ماست بخوری تا آتش را خاموش کنی! من ترسیده بودم، بنابراین فقط یک نوک قاشق از آن اژدها را به غذا اضافه کردم. غذا شد دقیقاً مثل یک اژدهای کوچک بازیگوش که دلش نمیخواهد کسی را بسوزاند، فقط میخواهد قلقلکمان بدهد.
بعد از آن، سراغ زردچوبه رفتیم که مامان بزرگ به آن «طلای آشپزخانه» میگفت. گفت این ادویه، غذا را هم خوشمزه میکند و هم آن را به رنگ خورشید درمیآورد. اما حواست باشد، چون اگر زیاد بریزی، دستها و ظرفها و حتی گربهٔ کنار اجاق را هم زرد میکند! من آن روز آنقدر زردچوبه ریختم که تا یک هفته، نوک بینیام به رنگ زرد درآمده بود و پدرم فکر میکرد من دارم به یک گل آفتابگردان تبدیل میشوم!
ادویه بعدی دارچین بود. مامان بزرگ گفت این ادویه بوی پاییز و کیک را میدهد. اما اگر در استفاده از آن زیادهروی کنی، غذا آنقدر تند میشود که انگار داریم چوب درخت را میجویم، نه غذا را میخوریم! من یاد گرفتم که دارچین مثل یک عطر ملایم است؛ باید فقط کمی از آن استفاده کرد تا همه از بویش سرمست شوند، نه اینکه با آن مثل رنگ، دیوار را رنگ کرد!
کار به جایی رسیده بود که فکر میکردم من ارباب ادویهها هستم. پس یک قاشق پر از زنجبیل تند را داخل خورش ریختم. نتیجه؟ یک فاجعه تمام عیار! غذا آنقدر تند شده بود که وقتی یک قاشق از آن را خوردم، احساس کردم یک موشک به فضا پرتاب شدهام و از دودکش آشپزخانه در حال بیرون رفتن هستم! مامان بزرگ فقط میخندید و یک کاسه ماست برای نجات من میآورد.
مامان بزرگ گفت ادویهها مثل آهنگ هستند. بعضی از آنها نت های پایین و ملایم هستند، مثل پاپریکا که فقط کمی رنگ و مزه میدهد. بعضی دیگر نت های بلند و قوی هستند، مثل فلفل سیاه که خودش را در همه جای غذا نشان میدهد. تو به عنوان رهبر ارکستر آشپزخانه باید بدانی چه وقتی کدام نت باید نواخته شود تا همه با هم یک سمفونی خوشمزه بسازند، نه یک سر و صدای وحشتناک!
بعد از آن همه ماجرا، مامان بزرگ از یک ترفند جادویی دیگر پرده برداشت: چشیدن غذا. او گفت قبل از اینکه یک سطل ادویه داخل غذا بریزی، اول یک قاشق کوچک از آن را بچش. اگر طعمش مثل بهشت بود، یعنی ادویه کافی است. اگر طعمش شبیه کفش پدربزرگ بود، یعنی باید دست از اضافه کردن بردی! من آن روز آنقدر غذا چشیدم که دیگر جایی برای شام نداشتم، اما حداقل غذا شبیه کفش نشد!
در نهایت، بزرگترین درس را یاد گرفتم: شجاعت! بعضی وقتها باید کمی بیشتر زردچوبه بریزی یا کمی کمتر نمک بپاشی. مهم این است که جرات آزمایش کردن داشته باشی. مامان بزرگ گفت حتی بهترین آشپزهای دنیا هم گاهی غذا را میسوزانند یا آنقدر شور میکنند که ماهیها حرف میزنند! پس نترس و با ادویهها بازی کن.
و اینگونه بود که من، جادوگر کوچک آشپزخانه، یاد گرفتم چطور ادویهها را رام کنم. حالا میتوانم یک غذای خوشمزه درست کنم که نه آنقدر ملایم باشد که به خواب برویم، و نه آنقتر تند باشد که از دیوار بالا برویم! و هر وقت غذا میپزم، یاد آن روزهای خندهدار با مامان بزرگ و مشت نمک و اژدهای فلفل قرمز میافتم
ارائه شده توسط : حسین ایزدی
در وب سایت : جم نما
به نظرتان بیشتر چه محتوای در جــم نـما منتشر شود؟