سلام و درود به پرشین جم های عزیز کاربران خوبم داستان های زیبا درباره گذشته های پربار حال سرگردان اینده نگران برای شما خوبان اماده کرده ایم امیدوارم لذت ببرید
********** پارت اول *****
چیزی که مشخص است این است که انسان در حال تغییر است این موضوع بارها بارها اتفاق افتاده است.
کسانی بودن که از گذشته خود درس گرفتن و حالا از گذشته خود استفاده میکنند و کسانی بودن که گذشته بدی داشتن و نگران اینده هستند.
کسانی بودن ک ادم های موفق بودن و در بالاترین درجه ها بودن ولی با کوچکترین لغزش به پایین رسیدن
دلیل این لغزش میتواند غرور در کاروزندگی . خودخواهی بیش از حد. و یا ترس باشد البته خیلی چیزها میتواند موجب این موضوع بشود که من به مهمترین ان ها اشاره کردم..
روزی روزگاری : در یک دهکده دو نفر فقیر بودن که مشغول کار بودن اولیه 5 تا گوسفند و دومی 7 گوسفند
اولیه که 5 گوسفند داشت صبح زود گوسفند های خود را برای چراندن به بیرون از دهکده میبرد ولی دیگری تو ظهر برای چراندن گوسفند ها را میبرد. تا اینکه به اولی ارث بزرگی میرسد و تعداد گوسفند های او از 5 تا به 50 تا میرسد
اسم اولی محمد بود و اسم دومی رضا
محمد که خیلی خوشحال بود که این ارث به او رسیده است از پدربزرگش هر روز صبح گوسفندهای خود را خندان به چراگاه برای چراندن گوسفند ها میبرد تا اینکه گوسفندهای محمد به 100 تا میرسد.
روزی رضا پدرش مریض میشود و تصمیم میگیرد 7 گوسفند خود که الان 10 تا شده است را بفروشد به محمد
رضا نزد محمد می اید و از او میپرسد محمد تو که 100 گوسفند داری و هر روز هم تاجر ها برای خرید گوسفند های تو می ایند بیا این 10 گوسفند منو به اون تاجر ها بده و پولشو بهم بده تا من بتوانم پدرم را به شهر ببرم و خرج دوا و دکتر کنم.
محمد با غرور تمام گفت گوسفندهای تو همگی پیر و فرسوده شده اند من ان ها را مفت هم که بدهی ازت ور نمیدارم
اینجا بود که دل رضا شکست و ناراحت و گریان به خانه برگشت در ان هنگام تاجری با شترهاش از ان منطقه میگذشتن تا اینکه
اون تاجر مهربان 10 گوسفند رضا را با قیمت خوب از رضا خرید.
بنابراین رضا به شهر رفت که پدرش را دوا و دکتر کند
در شهر رضا وقتی به دکتر میرود و نوبت میگیرد و منتظر تا نوبتش شود پیرمردی نزد او می اید
و از او میپرسد پسرم اسمت چیست شغلت چیست ایا زن و بچه داری و کلا چیکار میکنی
اون گفت : اسمم رضاست . شغلم گوسفند دارم . و زن و بچه هم ندارم در کل هیچی ندارم و الانم گوسفندهای خود را فروختم
و امدم دکتر تا خرج پدرم کنم پیرمرد دستی روی شونه رضا زد و گفت پسرم توکل به خدا کن همه چیز درست میشود.
حالا اون پیرمرد کی بود؟ دکتر پدر رضا بود
دکتر رضا را صدا میزند و به رایگان پدر رضا میبیند و به رایگان به او دارو میدهد به رضا میگوید با این پولت کاری انجام بده شغلی دست و پا کن این شهر میتونه برات موفقیت کسب کنه.
رضا یک هتل ارزون قیمت کرایه کرد و رفت به بازار و فهمید که میتواند برنج بخرد و بفروشد بنابراین تصمیم گرفت برنج بخرد
و تمام پول خود را داد برنج که 20 کیسه برنج شد.
امد وسط بازار و فریاد کشان برنج دارم برنج خوب دارم ولی کسی به اون بها نداد
تا اینکه جوانی از راه رسید و گفت دوست عزیز در این شهر 5 فروشگاه بزرگ برنج فروشی است که برنج های خود را کمتر از قیمت برنج های تو میدهند و تو نمیتوانی با ان ها مقابله کنی بنابراین من برنج های تو رو با این قیمتی که گذاشتی ازت میخرم و به فروشگاه خود میبرم اونجا من 7 ساله حبوبات میفروشم و مشتری زیاد دارم ولی تو هم باید بیایی و کمک من برنج های خود را بفروشی
رضا داستان ما قبول میکنه و در فروشگاه اون جوان مشغول کار میشود . و تمام برنج ها را با قیمت بالاتر از قیمتی که اون جوان به رضا پول داده بود فروختن ان جوان به رضا گفت بیا تا سرمایه ای که داری را حبوبات بخر و با من شریک شو
رضا قبول میکنه و بنابراین بعد از چند وقت اوضاع رضا خوب میشود و در شهر برای خودش و پدرش خانه میخرد
روزی رضا تصمیم میگیرد به دهکده برگردد چون دلش برای اهالی دهکده تنگ شده بود مخصوصا محمد محمدی که ان را نادیده گرفت و با غرور رضا را پس زد
وقتی به دهکده رسید دید که تمام گوسفندهای محمد را دزد زده و محمد خیلی بدبخت و گریان شده دست محمد را میگیره و به شهر نزد خودش میبرد و میگوید از این پس محمد تو شاگرد من هستی و باید برای من کار کنی و من به تو مزد میدهم
رضا خطاب به محمد میگوید روزی روزگاری من مهتاج تو بودم و تو کمکی نکردی اینبار تو مهتاج منی ولی من به تو کمک میکنم
همونجور که از قدیم میگویند گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
پس اگر در کاری موفق شدید هرگز غرور نگیرید و به دیگران کمک کنید چون روزی شما نیز مهتاج کمک دیگران خواهید شد
رضا هم وقتی محمد را دید میتونست بگه به من چه اون که به من کمک نکرد من چرا بکنم
ولی فروتنی و مهربانی و گذشت نزد خدا خیلی ارزش داره